زندگیه من دارم؟!!
روز اولي كه پامونو گذاشتيم تو اين دانشگاه آدمهاي دقيق و با انگيزه اي بوديم. حالا بعد از چهار سال شديم اين:
روز-داخلي- رديف جلوي كلاس سيستم هاي تهويه مطبوع
من: خيلي گرسنمه. امروز ناهار دانشگاه چيه؟
دوست سمت چپي: نمي دونم.امروز چند شنبه هست اصلا ؟
من: امروز چند شنبه هست؟
دوست سمت راستي: (با خميازه) مي خواي چيكار؟
من: ميخوايم ببينيم امروز ناهار سلف چيه؟
دوست سمت راستي: نمي دونم. مگه هنوز ناهار نخورديم؟ من چرا فكر مي كردم الان بعدازظهره؟!!!
من , دوست سمت چپي و دوست سمت راستي: ![]()
![]()
![]()
راحیل عزیز منو به یک بازی وبلاگی دعوت کرده. باید پنج تا از آرزوهام که دوست داشتم تا حالا بهشون میرسیدم ولی نرسیدم رو اینجا بنویسم.
اگه به حساب تعریف از خودم نذارید باید بگم من معمولا با کمی سعی و تلاش به خواسته ها و آرزوهام میرسم. منتها گوشه دل همه ما آدمها، یک چیزهایی هست که بهش میگن "حسرت". تو این بیست و دو سه سالی که از خدا عمر گرفتم چیزهای زیادی بوده که "حسرت" رسیدن بهشون به دلم مونده ولی اکثرشون جزء آرزوهای بزرگم نبودن.
تو این پست میخوام از چندتا از اونها بنویسم:
- از بچگی دلم میخواست وقتی بزرگ شدم آدم بخشنده، خیّر و کمک رسانی باشم. همیشه دلم میخواست بتونم به همه تا اونجایی که از دستم بر میاد کمک کنم.یادمه تو رویاهای دوران کودکی ام آدمی بودم که صدها نفر رو از نکبت و بدبختی نجات میده و میتونه دل همه آدمها رو شاد کنه...
بزرگ تر که شدم، به خودم نگاه کردم و دیدم هیچ شباهتی به آدمی که آرزو داشتم باشم ندارم. با اینکه هنوزم دلم میخواد نسبت به همه بخشنده باشم اما هر جوری سعی می کنم نمیشه.نمی تونم نسبت به "همه" بخشنده باشم، واین آزارم میده. شایدم حق با دوستمه. ما گاهی وقتها بیش از حد خوب بودیم. بعد عده ای از خوبی ما سوءاستفاده کردند و در نهایت ما شدیم این!
- دوست داشتم اون ماجراهای سه سال پیش یه جور دیگه ای تموم میشد.حیف که نمیتونیم حکمت بعضی اتفاقات رو تو زندگیمون درک کنیم.شاید گفتن این موضوع اینجا درست نباشه ولی این هم یکی از حسرت های زندگیم بوده.
- ترجیح میدادم در حین تحصیل یه کار نیمه وقت هم داشته باشم.ولی هیچ وقت برنامم جور نشد تا بتونم در کنار دانشگاه یه شغل نیمه وقت هم داشته باشم.البته فکر میکنم بیشتر تقصیر خودم بود.
-دلم میخواست یه جوری معجزه میشد و همین امسال ارشد قبول بودم.اصلا حال و حوصله پشت کنکور موندن رو ندارم.همون یه بار وسه هفت پشتم بس بود! اگه یه جوری راهی واسه معافیت از سربازی هم پیدا میشد خیلی خوب بود.میشد نور علی نور!
- دوست داشتم موضوعی جالب تر از پرداختن به یک بازی وبلاگی برای نوشتن تو این پست داشتم.تا حالا به بازی های زیادی دعوت شدم.ولی هیچ وقت هیچ کدوم از دعوت ها رو نپذیرفتم.ولی راستش توی تعطیلات عید اونقدر سرم شلوغ بود که ترجیح دادم اینبار من هم بازی کنم.
----------------------------------
هشتاد و هشت هم با همه خوبی و بدیش تموم شد و به خاطره ها پیوست. شما رو نمی دونم ولی برای من خیلی سال خوبی بود.سالی پر از اتفاقات قشنگ و رنگارنگ که شاید هیچ وقت اونها رو فراموش نکنم. امیدوارم شما هم سال خوبی رو پشت سر گذاشته باشید و سال بهتری پیش رو داشته باشید.
يادمه اولين باري كه فهمیدم عاشق شدم اولين روزي بود كه داشتم ميرفتم مهد كودك!!! عاشق يه خانمي بودم كه بیشتر از بيست سال از من بزرگتر بود. وقتي فهميدم عاشقشم كه ازم خدا حافظي كرد. دلم نميومد ازش خداحافظي كنم. داشتم از بغض ميتركيدم.كاش ميشد باهم ميرفتيم...
الان هیجده ساله كه میدونم عاشق مادرمم.
A Star has five ends
A Square four
A Triangle three
A line two
A dot one
"در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند" اسم کتابیه که پارسال تو نمایشگاه کتاب تهران گرفته بودم. داستان مردیه که در روز تولد هشتاد و سه سالگیش بر اثر سانحه ای میمیره و در زندگی پس از مرگش با پنج نفر که در زندگیش نقش داشتند ملاقات می کنه که قراره ابعاد ناپیدای زندگی زمینیش رو براش توضیح بدن.
در بهشت پنج نفر را ملاقات می کنی. هر کدام از ما بنا به دلایلی در زندگی تو بوده ایم از مسیر زندگیت گذشتیم و آنرا برای همیشه تغییر داده ایم. شاید آن موقع علتش را نفهمیده باشی و بهشت برای همین است.برای درک زندگی ات روی زمین!
جدای از زیبایی روایت داستان که از انتها (مرگ ادی) شروع شد و بصورت play back به مرور زندگی "ادی" پرداخت، نگاه نویسنده به زندگی پس از مرگ هم برایم جالب بود.
مردم بهشت را مثل باغ فردوس تصور می کنند.جایی که در آن می توانند بر ابرها شناور شوند و در رودخانه ها و کوه ها وقتشان را به بطالت بگذرانند.ولی این صحنه پردازی ها بدون تسلی خاطر بی معنی است.بزرگترین هدیه ای که خدا می تواند به تو بدهد این است: درک آن چه در زندگی ات گذشته.تا زندگی ات برایت توجیه شود.این همان آرامشی است که دنبالش بودی.
***
همه ما تو زندگیمون با ابهاماتی روبرو میشیم که فکر می کنیم به تنهایی قادر به پیدا کردن جوابی برای اونها نیستیم. بعد از خوندن این کتاب داشتم به این فکر می کردم که اگر این داستان سرگذشت من می بود، پنج نفر من چه کسانی بودند؟ و نتیجه این شد که دو نفر از پنج نفرم رو از همین حالا میشناسم.
و یک سوال مهم تر اینکه: من جزو پنج نفر چندتا از آدم هایی بودم که در طول زندگی با اونها برخورد داشتم ؟؟؟ خیلی دوست دارم جواب این سوالو بدونم.من تو زندگی چند تا از ادمهای دوروبرم شکل یک علامت سوالم؟
تقریبا دو سال بود که به این وبلاگ سر نزده بودم.تو این مدت کاملا با حال و هوای "پسر همسایه" فاصله گرفته بودم و به طرز عجیبی پوست انداخته بودم. راستش فکر می کنم نوشتن مداوم تو این وبلاگ نیازمند داشتن مقدار زیادی نوستالژی، رویا و کلا ایده هاییه که از یک دنیای مجازی سرچشمه می گیره. دنیایی که پر باشه از اسمان ابی و زهیر و دختری از جنس گیلاس و کلا چیزهایی از این قبیل.فکر می کنم قبلا دنیای مجازی من خیلی بزرگتر از دنیای واقعی ام بود،بر عکس حالا. نه اینکه الان زندگی ام کاملا خشک و بدون رویا و رباتی شده باشه.نه، اما این روزها (به جبر زمانه) زندگیم به شدت واقعی شده.با ادمهایی سر و کار دارم که همه شان در زندگی ام از اول نقشی تعریف شده دارند. مطابق نقششان امروز می آیند و فردا می روند.کارهایی که می کنم و حتی شیطنتهام دیگه مثل سابق نیست. با این حال گفته بودم که به زودی میام و نوشتن تو این وبلاگو دوباره شروع می کنم. این چند هفته درگیر امتحانات پایان ترم دانشگاه و بعدش هم آزمون ارشد بودم.ولی بالاخره تموم شد. از این به بعد سعی میکنم به این وبلاگ سروسامون بدم.
برای شروع نیاز به نظر شما دوستان دارم.پیشنهادی برای اسم وبلاگم دارید؟ این اسم زیادی مورد داره انگار!!!
هستم و هنوز
معتقد به واژه ي زوال نيستم
حرفِ تازه اي به خاطرم نمي رسد
ور نه لال نيستم.
"محمدعلي بهمني"
(فکر بد نکنید! این پست به دختر همسایه مون هیچ ربطی نداره!)
اولین روز مهر هر سال بی شک یکی از به یادموندنی ترین روزهای اون سال برای همه ماست. روزی که همه ما کلی ازش خاطره داریم و همیشه از یادآوری اونها لذت می بریم. شما یادتونه اول مهر هر سال کجا بودید و چکار می کردید؟
1مهر 1366: احتمالا جهان برای تولد یکی از نوادر روزگار! روزشماری می کرد: 71 ,70 , 69 ... البته طبق شناسنامه من دو روز قبلش متولد شده بودم!
1مهر 1367: بنابه شهادت پدر و مادرم و بزرگان فامیل من خیلی زود شروع به حرف زدن کردم و باعث تعجب همه شدم. احتمالا اون موقع تو 10 ماهگی داشتم برای بچه های 4 – 5 ساله فامیل قصه های شاهنامه رو تعریف میکردم. والا ...
1مهر 1368: زیاد یادم نیست ولی تقریبا مطمئنم مثل روزهای دیگه یا من داشتم رضا پسر همسایه مونو میزدم یا اون داشت منو میزد!
1مهر 1369: اینو دیگه مطمئنم که داشتم چیکار می کردم. داشتم یه نقشه حسابی می کشیدم تا بتونم از شر داداش کوچولوی شیطون چند ماهه ام راحت شم! همه میگن من اون موقع ها خیلی بدجنس شده بودم.ولی یه وقت دلتون واسه داداشی من نسوزه ها چون خودش بعدا تلافی شو سرم درآورد: یه بار وقتی هر دو کوچیک بودیم داشت منو تو یه دیگ بزرگ پر از آب خفه می کرد! البته بیچاره از سر دشمنی که اینکار رو نمی کرد بلکه فقط از صدای قل قل من که داشتم اون پایین خفه می شدم خوشش اومده بود! بلاهای دیگه ای هم سرم آورد مثلا:
یه بارم همینطوری شوخی شوخی منو از طبقه دوم ساختمون پرت کرد پایین! به همین سادگی... به همین خوشمزگی! منتها من افتادم روی ماسه هایی که همسایه مون برای خونه سازیش جلوی خونه ما خالی کرده بود! و کلی حال کردیم. یادمه از فرداش پسردایی ها و پسر عمه هام خونه ما جمع میشدن تا خودشونو از طبقه دوم پرت کنن پایین!!!
1مهر 1370: همراه رضا (همون پسرهمسایه مون) رفتم مدرسه شون. رضا تازه میرفت کلاس اول. تو اولین جلسه کلاس که همه بچه ها تازه داشتن به عکس های سگ و گربه و... نگاه میکردن و000 بارشون نبود! من کل الفبا رو حفظ بودم و می
تونستم بخونم.
1مهر 1371: فکر کنم رفته بودم آمادگی. خوب یادمه که آمادگی ما توی یک دبستان دخترانه بود که آمادگیش مختلط بود (یه چیز تو مایه های الان دانشگاه ما! شایدم از دانشگاه ما بهتر بود) اون روز یادمه که من فقط دوتا دوست داشتم: مهدی و محبوبه!
ما کلی با هم دوست شدیم و هوای همدیگه رو داشتیم تا اینکه... یه روز اعلام کردن همه پسرا باید منتقل بشن به یک مدرسه پسرونه که تازه اون نزدیکی ها تاسیس شده بود و همینطور همم شد. از اون به بعد تا آخر سال نه من و نه مهدی با معلم جدیدمون تو مدرسه جدید حرف نمی زدیم چون فکر میکردیم کسی که باعث جدایی ما و محبوبه شده خانم معلم جدید بوده! (احساسات رمانتیک تو عالم بچگی رو حال کردید؟)
همین محبوبه خانم که همسایه ما بودن , بخاطر اینکه جشن عروسیش درست شبی بوده که من فرداش کنکور داشتم و دامبلی دیمبولش تا صبح نذاشت من بخوابم و آخر و عاقبتم به این بابل... کشیده شد مورد نفرت اینجانب واقع گشت! چه بد و بیراه هایی که اون شب تا صبح به خودش و اون دامادشون نگفتم. هنوزم وقتی تو دانشگاه یه اتفاقی میفته که اعصابمو خورد میکنه تلافیشو سر محبوبه خالی میکنم.
1مهر 1372: من بالاخره رفتم کلاس اول. ولی چه فایده من از دو سال قبل همه درسهای اول و دوم دبستان رو تو خونه یادگرفته بودم. فقط نمیدونم چرا اون موقع هیشکی منو به این فکر ننداخت که جهشی بخونم و یکی دو سال جلو بیفتم؟ اگه اینطوری میشد چقدر محشر میشد! من از این ننگ 85ای بودن تو دانشگاه (با اتفاقاتی که تو وبلاگ یکی از دانشجوها افتاده) خلاص میشدم!
1مهر 1373: من رفته بودم کلاس دوم.اون روز همه چیز خوب بود. فقط یادمه که خانم معلممون یه خانمی بود به نام خانم اصغریان که دوسال بعد بازنشست شد. با اینکه یه خورده مسن بود ولی همه ما خیلی دوستش داشتیم. بهترین معلم ما تو دبستان بود. من کلا با این نظر که تو سالهای اول خانم معلم های جوونتر محبوب تر هستن مخالفم. حالا اگر دانشگاه بود و یه استاد جوون گیرمون میفتاد یه چیزی! ولی تو دبستان و راهنمایی معلم های مسن بهترین معلم های من بودند.
1مهر 1374: از اولین روز سوم دبستان فقط یادمه که با احمد همکلاسیم که پسر معلم ورزشمون هم بود شاخ به شاخ شده بودم!
1مهر 1375: رفته بودم کلاس چهارم.همین! همه اول مهر ها که نباید حادثه ای توش اتفاق افتاده باشه.
1مهر 1376: من رفته بودم پنجم دبستان. دیگه شده بودیم کدخدای مدرسه و چه بلاهایی که سر کلاس اولی ها نیاوردیم!
1مهر 1377: وارد یکی از این کارخونه های جن سازی شدم! از اینایی که سال اول فرشته تحویل می گیرن سال سوم اجنه تحویل جامعه میدن! ولی ما شانس آوردیم که سالم موندیم.همون هفته اول با همکاری سه نفر از دوستان آمار همه بچه هایی خفن خلاف کلاس رو گرفتیم و گذاشتیم کف دست مدیر مدرسه! جناب مدیر هم علاوه بر این که کلی با ما حال کرد و تا آخر سال سوم با ما رفیق بود و هوای مارو داشت , بروبچز خلاف کلاس رو جدا کرد و به یک کلاس دیگه منتقلشون کرد. الان که نگاه میکنم می بینم هر کسی از بچه های اون مدرسه که تو دبیرستان و دانشگاه موفق شده از همین بچه های کلاس پاک سازی شده ما بوده.
1مهر 1378: تو همون روز اول مهر شاهد یک دعوای حسابی بین یکی از دوستای صمیمیم و یکی از جوجه خلافای مدرسه بودم. که البته آخرش این جوجه خلافه بود که پرکنده شد!
1مهر 1379: دوباره شده بودیم بزرگ مدرسه. رئیس و ناظم هم که با ما رفیق صمیمی شده بودند پس هر کاری که دلمون می خواست می کردیم.گذشته از اینا با بعضی از دبیرا هم خیلی صمیمی شده بودیم.مثلا تو همون اوایل سال یکی از معلمهامون که تازه می خواست ازدواج کنه مارو هم به جشن عروسیش دعوت کرده بود و خلاصه به ما کلی حال داده بود.
1مهر 1380: وارد دبیرستان 29 آبان شدم.با بهترین دوستانم در همین دبیرستان آشنا شدم و بهترین خاطراتم هم مربوط به همین جاست.فضای این دبیرستان کلا با اون کارخانه جن سازی فرق می کرد.من تو بهترین کلاس دبیرستان قرار گرفته بودم و بهترین و بی نظیرترین معلم ها رو به کلاس ما داده بودند و البته بهترین دانش آموزان مدرسه هم تو همین کلاس بودند.نکته جالی که در این دبیرستان بود اینه که درسها از همون روز و ساعت اول شروع شد.روز اول مهر دبیران عربی و ریاضی ما خیلی جدی شروع به درس دادن کردند و حتی نیم ساعت هم وقت برای معارفه و... تلف نشد.
1مهر 1381: سال دوم دبیرستان هم مثل سال اول با درس در اول مهر شروع شد. حتی روز دوم مهر یکی از دبیرهامون وقت امتحان هم مشخص کرد و قرار شد هفته بعد امتحان بگیره که همین کار رو هم کرد!
1مهر 1382: سال سوم بودم.یادمه اصلا مدرسه نرفته بودم چون باید می رفتم کانون زبان بخاطر یک سری مسائل ثبت نام و... .تمام اون روز رو با رامتین بودم و خیلی هم خوش گذشته بود با اینکه کانون زبان خیلی اذیتمون کرد.
1مهر 1383: برای پیش دانشگاهی رفته بودم سهروردی (29 آبان با اون عظمت و ابهت پیش دانشگاهی نداشت).یک مدرسه غیرانتفاعی که خیر سرش بهترین معلم های شهر رو داشت اما تنها کاری که نمی شد توش انجام داد درس خوندن بود.یک سال وقت مارو تلف کرد. هیچ چیز دیگه ای نمیشه گفت!
1مهر 1384: بعد از یک ناکامی غم انگیز در کنکور و کسب رتبه ده هزار که به درد لای جرز هم نمی خورد! باید یک بار دیگه درس خوندن برای کنکور رو شروع می کردم. ولی چه فایده؟ من تو اون سال همه تلاشمو کردم و به رتبه های 1000 تا 2000 امید داشتم که بخاطر چند اتفاق ساده ولی غیر منتظره در یک هفته قبل از کنکور و همینطور در جلسه کنکور , آخرش نتیجه این شد که بیام بابل مکانیک سیالات بخونم اونم شبانه!
1مهر 1385: با کلی امید و آرزو پامونو تو دانشگاه گذاشتیم تا آینده خودمونو اینجا پیدا کنیم. فکر می کنید با چی مواجه شدیم؟ یک خرابه که صندلی هاش مال دهه چهل پنجاهه با کلاسهایی که هر روز به یک دلیل مسخره تشکیل نمیشه و تو مجبوری همین راهی که صبح زود از ساری اومدی رو دوباره برگردی.شاید اولین چیزی که اینجا برای همه جلب توجه می کرد تناسب جمعیت دختر و پسر بود. نسبت پسرا به دخترا توی دانشگاه تقریبا هفتاد به سی هست.تازه تو مکانیک سیالات تقریبا نود به دهه! از دانشجوها و استاداشم که قبلا یه چیزایی گفته بودم الان دیگه نمیشه زیاد وارد جزییات شد ولی همون اصطلاح دارالمجانین تعریف دقیقی از اینجاست!
1مهر 1386: همین دیروز بود.بعضی از کلاسا تشکیل شده بودند.کار خاصی نکرده بودیم جز اینکه بیشتر دوستان صمیمی رو بعد از چند ماه زیارت کردیم که خودش کلی باحال بود! دانشگاه از همین روز اول مهر اولین ضدحال اساسی رو به ما زد.برای مایی که جمع ساعاتی که در دانشگاه پای اینترنت و... می گذروندیم بیشتر از ساعت کلاسهامون بود این یک فاجعه هست که از اول مهر سایت بدلیل تعمیرات اساسی تعطیله!ما بدون سایت می میریم.
امسال از اون سالهایی بود که اول مهرش خیلی هم قشنگ نبود.امیدوارم حداقل کل ترم اینطوری نباشه.
راستی اول مهرهای شما چه جوری بودن؟
قدیما میگفتن "دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره". البته من نمی دونم چرا قدیما اینو میگفتن چون اون موقع ها که هنوز سوخت سهمیه بندی نشده بود؟! در هر صورت چه سهمیه بندی شده بود چه نه اصل قضیه اینه که همه یه روزی نوبتشون میشه تا طعم دلچسبشو بچشن.بنزین رو نمی گما منظورم آش پادگانه.بالاخره همه باید یه روزی برن آش خوری. یه ماه پیش نوبت پسردایی های گرامی بنده بود که اعزام شن و تا چند وقت دیگه هم نوبت آرش خان ما میشه تا طعم آش پادگان رو بچشه! همزمان ما هم به خوردن آش پشت پایی که سحر و نسیم برای آرش درست میکنن مشغول میشیم(و البته به فاصله یک چشم به هم زدن من و دوستانم هم خودمونو در حال قدم رو رفتن در میدان جنگ خواهیم دید).قصد ندارم از فواید و یا مضرات این آش بنویسم چون به اندازه کافی دوستان بلاگر به مناسبتهای مختلف در این مورد کیبورد فرسایی! کردند. من فقط دلم به حال آرش می سوزه که باید برای دوماه آموزشی بره کرمان. جدای از دوری مسافت و امنیت بالای اون منطقه!!! تصور اینکه شخصی مثل آرش که کم کم داشت بعنوان یک چهره شناخته شده در ادبیات ایران تبدیل میشد و بارها نوشته هاش مورد تقدیر قرار گرفته بود دو سال تمام در دل بیابون و برهوت جون بکنه تا مثلا مرد بشه جیگر آدمو کباب میکنه.ته دلم میگه بالاخره باید یک فرقی بین آرش و بقیه باشه مگه نه؟
یه کتابی داشتم که در واقع یک مجموعه داستان بود.فکر می کنم آرش هم اونو خونده بود.یاد داستان خدمت وظیفه نوشته برانيسلاو نوشيج افتادم. این بخش داستان رو بخونید:
((... اينجاست كه دانشنامه دانشگاهيت كاری در حقت صورت نخواهد داد و به عبارت ديگر اين حق را براي تو قايل نخواهد شد كه قدمهاي بلندتری برداری. نه، تو بايد فقط به آهنگ پای ديگران گام بزنی، درست هماهنگ قدمهاي كسی كه پيش از ورود به ارتش حتی يكبار هم موهايش را اصلاح نكرده بوده و یا پيش از ورود به ارتش حتی نام خانوادگی خودش را هم نمیدانسته. يادم میآيد روزی در مقدونيه يك اسب و يك الاغ را ديدم كه جفت شان به يك گاری بسته شده بودند. آن دو میبايست پا به پای هم گام بر میداشتند. اسب بينوا هر چه سعی میكرد گام بلندتری بر دارد تا گاری را با سرعت بيش تری بكشد همه تلاشش در برخورد با سد كله شقی الاغ بی حاصل میشد. الاغ به هيچ روی نمیخواست به سرعت قدمهايش بيفزايد و حتی گاه يكسره از حركت باز میماند و يا گاری را با گيجی فيلسوف مابانه خاص الاغها به سوی ديگری میكشيد. اگر در ارتش اجازه میدادند انسان فكر بكند قطعاً به ياد اين حادثه میافتادم واقعاً كه مقايسه مناسبی است!))
گذشته از اینها مساله اینه که وقتی آرش برگرده آیا واقعا همون آرش سابق خواهد بود؟ مطمئنا نه.به قول معروف آدم میره سربازی تا مرد بشه (این جمله رو تا حالا هزار بار شنیدم و الان حس میکنم که چقدر از این جمله بدم میاد.) اما این مرد شدن چطوری بدست میاد؟ منظورم اینه که واقعا لازمه آدم همه ارزشهای گذشته اش رو از دست بده و کلا چیزهای دیگه ای بعنوان ارزش تو زندگی براش تعریف بشه تا بهش بگن حالا مرد شدی؟...
بگذریم... یه بخش دیگه از این کتاب رو بخونید:
((بعد از فرا گرفتن فن احترام گذاری، تفنگ به دستت میدهند و درست از همان لحظه است كه تو به تفنگ تعلق پيدا ميكنی، نه تفنگ به تو؛ تفنگت در درجه اول اهميت قرار میگيرد و تو چيزی در حد «ضمايم » آن محسوب میشوی... .
تو را از خانهات به ارتش میبرند بی آنكه به والدينت قبض رسيد بدهند، و هيچ كسی هم غمش نيست كه تو بعد از دو سال خدمت وظيفه به خانهات برگردی و يا برنگردی اما در مقابل دريافت تفنگ حتماً از تو رسيد میگيرند و تو بايد در متن رسيدی كه امضا میكنی قيد كنی كه آن را بی عيب و نقص تحويل گرفتهای و متعهدی كه آن را همان جور صحيح و سالم پس بدهی. و اگر خلاف اين رفتار كنی گرفتار چنان بازجوئیها و گزارشها و كميسيونها و تحقيقاتی خواهی شد كه مسلمان نشنود كافر نبيند!))
به هر حال فقط امیدوارم هرچه زودتر خدمت دوست عزیزم آرش هم تموم بشه و سالم و سلامت به آغوش خانواده اش برگرده.یه بخش دیگه از کتاب:
((در جنگ، هيچ كس حق ندارد بداند كی كشته میشود و كی زنده میماند. غالباً آن كسی میميرد كه اميدی به زنده ماندن دارد و كسی زنده میماند كه به كشته شدن فكر میكند. البته اگر معلوم میشد كی كشته میشود و كی زنده میماند از نظر حفظ نظم و انضباط به مراتب بهتر میبود. فرمانده به من میگفت « امروز فلان قدر سرباز بايد كشته بشود » من هم همان طوری كه شايسته است فرمان میدهم « تو، تو، تو و تو مرخص! » و آن وقت تو میروی مثل يك پارچه آقا كشته میشوی؛ هم دستور انجام شده، هم دفاتر و آمار مرتب میماند، و هم انسان احساس میكند كه از كارش لذت میبرد. البته هيچ هم معلوم نيست چه اتفاقی بيفتد، چون كه البته همه گلولهها که به هدف نمیخورد! مأموريت تو كشته شدن است. اين درست، ولی اگر يك وقت كشته نشدی ديگر تقصير تو نيست كه! ))
پیشنهاد میکنم این داستان رو هر طور که شده گیر بیارید و بخونیدش؛ خدمت وظیفه نوشته برانيسلاو نوشيج.
